مبارزه کردن رو یاد گرفتم فقط ته اش میشه گودی زیر چشمهام و معده درد نه از این معده دردهای معمولی ها الان معده ام عینهو چاه توالت گرفته هرچی میخورم کلا از این مری خانوم پایین نمیره برمیگرده حال بد امروزم نتیجه ده دقیقه دعوای اس ام اسی دیشب با یه بنده خداییه که خوب ته اشم شد غلط کردم از طرف اون ولی من حالم هنوز بده.
کلا قبلا ها جیغ و ویغ و داد و بیداد میکردم الان همه چیو میریزم تو خودم کنترل شده تر رفتار میکنم مثلا به جای اینکه گوشی رو بردارم شروع کنم فوحش دادن و بابا بزرگ طرف رو بیارم جلو چشمش با اس ام اس در کمال خونسردی که یعنی من اصلا برام مهم نیست جواب های دندون شکن میدم و از این ور دل و روده ام همچین میپیچه به هم که دل و رده زن حامله هم اینجوری نمیشه همچین گاو گیجه میگیرم و دلدرد که بیا و جمعم کن دیگه خوابم که هیچی دیشب حس میکردم از ساعت 2 شب تا 5 صبح یکی با آرنج هی تو پت و پهلوی منه .
الانه انگار نه انگار دو روز پیش تو سفر گفتم و خندیدم اعصابم به قدری خط خطی شده که واسه پایان نامه هم نرفتم یونی چپیدم تو اتاقم کل امروز رو . مامان بهم آب میوه داده عصری دقیقا 1 ساعت طول کشید نصف یه لیوان رو با جنگولک باز ی بخورم .
نمره نوشت :از 4 تا درسی که امتحان دادم این ترم اونم تو این شرایط خوشکل که داشتم سه تا نمره اومده 18 و 17 و 15 الان دست به دعام واسه اخریش
از سفر برگشتم همین دیشب .![]()
خوش گذشت خیلی آخه اینجور سفری خیلی وقت بود نرفته بودم ، محل اقامتمون از طرف محل کار یکی از اقوام بود البته خدایی محدود نبود من با همون بلوز و شلوار یا سوییشرت تو محوطه اش دور میزدم کسی کارم نداشت اسلامم در خطر نبود.![]()
آبادان بودیم ولی هوا سرد بود یعنی نه به سردی اینجا اما به من گفتن بهاریه تو اخبار نشون داد همه با استین کوتاهن ولی من پالتوم تنم بود فقط روز آخر گرم شد با مانتو می گشتم .
قایق سواری حال داد البته چون من سوار قایق بودم ، اخه هی به قایق ران میگفتم بزن رو موجها دور بزن قایقو کج کن اینور اونور و هی دختر عموم جیغ میزد .
بعدشم بابا گفت تو که از در و دیوار میکشی بالا بیا از این بلوک سیمانی ها بکش بالا تا عکست رو بگیرم
عکسم خوشکل شد خیلی .
متاسفانه خیلی هامون نیومدن ولی 18 نفری بودیم .
شهربازی سرپوشیده هم رفتیم بابا باهامون اومد همون اول 40 تاژتون خریدیم یعنی 40 هزار تومن و تمام بازی هاشو بازی کردیم آخر سرم چند تا عروسک بهمون دادن .![]()
این امید (از اقوامه ) خیلی خوش سفره خیلی باحاله به خصوص به من بی نهایت احترام میذاره پسر عمه ام نیست ولی یا صدام میکنه مریم جون یا میگه دختر دایی .
دو بار تو سفر فشارم به حد مرگ افتاد یکیش تقصیره همین امید بود تو یکی از پاساژ ها دیدم دستش یه ظرفه داره یه چیزی میخوره گفتم چیه امید ؟ آورد جلوم دیدم زغال اخته و آلو ترشه
گفتم آخ جون یه ذره بده اونم یکمی ریخت کف دستم شروع کردم وسط همون پاساژ آلو خوردن تازه کف دستمم لیس میزدم
که باز اومد گفت اخی دختر دایی جونم دوست داری؟ دستت رو بیار باز بریزم توش بعد یه عالمه ریخت کف دستم هرچی گفتم امید فشارم میافته گوش نکرد گفت خوبه خوب شب راحت می خوابی .![]()
اون شب که چپه شدم فردا شبشم با بابا رفتم یه لیوان که چه عرض کنم یه بشکه آب انار خوردم ایندفعه دیگه حالم به قدری بد شد که عموی بابا میخواست ببرتم بیمارستان میگفت این مریم شیطون الان که یه گوشه دراز شده واقعا یه چیزیش هست .![]()
روزی دو بار مراسم رقص داشتیم یه روزم بهمون گفتن دخترا برنج رو دم کنین ماهی بخوریم ما هم کنار برنج قرررررررررررررررر دادیم و برنج بی نهایت خوشمزه شد .
برگشتنی تصمیم گرفتیم از یه مسیر جدید بیایم که اتوبان بود و تونل من دو ساعتی نشستم پشت رل اولین بار بود جلوی فامیل تو جاده رانندگی میکردم امید و باباش و عموی بابا بی نهایت رانندگیشون عالیه اصلا بابا رانندگی رواز عموش و بابای امید یاد گرفته یکم جلوشون معذب بودم ولی وقتی هر سه تاشون بهم گفتن دست فرمونت تو جاده و پیچها عالیه خوش خوشانم شد به خصوص وقتی امید گفت آفرین مریم خسته نباشی عالی بود.
بابا زود از رانندگی خسته میشه منم دستم مشکل داره مدام نمیتونم رانندگی کنم تازه با ماشین بابا دنده عوض کردنم ندارم ولی فوری رگ دستم زد بیرون .از این قسمت سفر خیلی خوشم اومد چون یه روز عشقم رانندگی بود مدتهاست با علاقه رانندگی نمیکنم کم هم ایراد نداره رانندگیم ها ولی تو این شهر خوب رانندگی میکنم خدایی.اینا خیلی از دست فرمونم تعریف کردن.![]()
حالا سفر بعدی رو بابا گفت امسال بعد از سالها که سرش خلوته و نزدیک عید لازم نیست اینجا بمونه میریم تهران تحویل سال پیش اقوام مامانم باشیم و بعدم با اونا بریم سفر هر جا که اونا بگن .
کل اتاق و کمد و کشوهارو میریزم بهم تمام کفش هام و کیفهام رو میریزم وسط و آخر سر فقط یه کوله پشتی میشه کل توشه سفرم ، همیشه همینطورم چه وقتی میدونم میخوام برم هتل خوب و 5 ستاره چه وقتی مثل این سری نمیدونم قراره کجا بریم اصلا هتل میریم یا چادر کنار خیابون کلا سبک سفر میکنم و به هیچ وجه اهمیت نمیدم یه ادم مغز کوچیک تشخیص نده من مسافرم و توقع یه لباس خیلی شیک و اتو شده ازم داشته باشه مانتو و روسری ای رو میذارم که اگر چروکم شد زیاد بد نشه کفشهای اسپورت میذارم و به جای اینکه مثل خیلی ها هول اتوی مو و کیف آرایشم باشم حواسم رو جمع میکنم داروهام یادم نره چپکی بشم .![]()
این اولین باره سفری میرم که نه هتلی از قبل رزرو کردیم نه کلا جایی ، یعنی همه چیز با یکی از اقوامه نمیدونم قراره چی کار کنه و کجا بریم ،میدونم بهم خوش میگذره ادمهای با حالی باهام هستن از اونا که دقیقه به دقیقه باهاشون بخندی و شاد باشی ولی یه حس مسخره دارم حس میکنم تو خونه بشینم به غصه هام فکر کنم بهتره تا دو روز برم خوش باشم و بعد برگردم و برم تو مود غصه .(اینم یه جورشه) کلا پشیمونم از این که قبول کردم برم سفر .
فکر کن روزی 6 تا آمپول بزنی بعد شترقم رو یخ ها بخوری زمین (بلایی که امروز سر من اومد )
الان حس میکنم استخونام دارن میترکن جای آمپولهام هم که وقت وقتش دو سه ماه طول میکشه خوب شه الان که روشون خوردمم زمین دیگه هیچیییییییییییی
خواهرم میگه از بس رو هوا راه میری ، راستم میگه ها.
به پایانی فکر می کنم که اگر آغازی داشت حتما پایان زیبایی میشد ...تو بگو آغاز کجاست؟
آخرین امتحان رو دیروز دادم ، اونقدر دلشوره بزرگتری دارم که اصلا دلشوره پاس نشدن درسها کنارش هیچ باشه اما خوب بالاخره دلشوره هستش کاریشم نمیشه کرد.
روز جمعه یه اکیپ 50 نفره اومدن تو باغ گاردن پارتی گرفتن
واسه یه مناسبت خاص و دادن هدیه به یکی از اقوام که حالا بماند چی بود .
تمام مدت که همه تو سالن کنار استخر نشسته بودن من تک و تنها تو سوییت درس میخوندم اگرم اومدم چون بابا دوست نداشت تنها بمونم خونه .دیگه نزدیک شام یهو دیدم یه قوم اپاچی در سوییت رو باز کردن و ریختن تو گفتن چیه تنها نشستی درس میخونی؟ امید میگفت عیبه به خدا زشته خر خون من امروز رفتم ده دقیقه ای امتحان دادم تازه اخرشم گفتم نامزدم مریضه خوب درس نخوندم منم گفتم امید خجالت بکش این چه جور چاخانیه به همه استادهات میگی اصلا بمیری با این نامزد گرفتنت
که همیشه بیماره(نامزد نداره ها )
امیر گفت اومدیم باهات راجع به سفر حرف بزنیم ، نشستیم دور هم به حرف زدن آخرش هم با خنده و شوخی نشستیم که احضار روح کنیم (البته قصدمون ترسوندن دختر عموی کوچیکم بود ) دختر عموهه که نترسید این امیرم هی تلفنش زنگ میخورد (هی من حسودی میکردم به نامزدش که هی زنگ میزنه براش) گفتم امیر این گوشیتو خاموش کن روحه میگرخه خره
. بعدش یهو وسط احضار روح دیدیم انگشت دختر عموم افتاده رو ویبره و به یه طرف اشاره میکنه و میگه ررررررووووووحححح ![]()
حالا فکر کن تاریک فقط رقص نور گوشی امید بود و ادا و اوطواراشون برگشتیم دیدیم یه شبح سیاه با قد بلند داره هوو هوو میکنه من حالا در شرایط عادی اگر بودم جیغ میزدم و میترسیدم اخه اعصابم بی نهایت ضعیف شده باهام حرفم میزنن ممکنه سکته کنم چون تو حال خودمم هر ثانیه و هر دقیقه اما اون شب تا شبح رو دیدم از خنده ولو شدم رو زمین امیر و امیدم پریدن شبح رو گرفتن و چادری که انداخته بود رو سرش رو کشیدن دیدیم یکی از اقایون هستش تا خورد کتکش زدن و از پله ها شوتش کردن پایین
.(از اینا بزرگتره ولی جوونه و شیطون)
دوباره اومدیم حرف بزنیم ایندفعه یهو یه اپاچی در رو باز کرد و با قر اومد تو گفت که شنیدم نوشابه دارین اینجا بدین بخورم یه کاسه هم گرفته بود دستش اندازه کله اش (نیست ما تو خونه لیوان نداریم واسه اون بود )میگفت تو این نوشابه بریزین برام (ما رسممون اینه شب کباب که درست میکنیم هر کی میره واسه خودش بر میداره میره یه گوشه میخوره ما هم غذامون رو با نوشابه اورده بودیم تو سوییت ) این شخص دوم یکی از خانومها بود که با بچه اش اومده بودن نوشابه بگیرن ...دیگه اینا نذاشتن درس بخونم هی گفتیم و خندیدیم و برنامه ریختیم .(البته درسم رو دو دور کرده بودم )
من بی نهایت مریض شدم متاسفانه دکتر ها اتفاق نظر ندارن هر کس یه مرضی روم گذاشته یه دکتر خوب پیدا کنم برم . الان دارم داروهایی می خورم و آمپولهای میزنم که عین معتاد ها شدم دائم تو چرتم یه چیز بد دیگه اشم اینه که زود گرسنه میشم ضعف میگیرتم . با این شرایط دوست دارم برم سفر ضمن اینکه بیماریم خودم رو اذیت میکنه چیزی نیست که ویروسی باشه .![]()
پ ن : میدونی گاهی هر کاری بکنی ذهنت خسته است ، درگیره ، اذیته . یه چیزی بهتون میگم که بخدا عین حقیقته ببینین من راجع به مشکلی که دارم نمیتونم چیزی بنویسم فقط اینقدر بگم که اگر یه فرد نرمال جای من بود این ترم انتخاب واحد نمیکرد ، سر کلاس نمیرفت و امتحانم نمیداد من اگر خودمم بخوام واقعا مغزم ارور میده واقعا خسته است اینو همه میگن اصلا یه جور خاص شدم ولی با این شرایط امتحان ها رو دادم یکیشو 18 (آمار چند متغیره ) شدم ولی چشمم از سه تای دیگه اب نمیخوره میترسم دوتاشو بیافتم خیلی میترسم شاید اگر شرایطم معمول بودش ها عین خیالم نبود بیافتم ولی الان محتاج دعاهاتونم بخدا اگر پاس نکنم میشه یه بار اضافه رو شونه هام . پر رویی میکنم مبارزه میکنم حتی دکتری هم شرکت کردم کلا دیوانه هستم خیلی ها تحسینم میکنن ولی خیلی ها انگ بی خیالی بهم میزنن کاش ناجور قضاوتم نمی کردن.بدی دیگه اش اینه عادت به درد و دل کردن تو این شرایط ندارم .
پ ن : سه شنبه میرم مسافرت .
یه زخم تا وقتی تازه است درد داره
شما رو نمیدونم ولی من یه ذره هم که پوست دستم خراش می خوره چند ماهی طول میکشه تا خوب بشه (بنا بر دلایلی اینطوره دیگه یعنی جنسم ناجوره انگار ، والله)
تو این مدت که طول میکشه زخم خوب بشه تحمل درد معمولش یه طرف و وقتی یکی میاد با چنگال و چاقو میافته جون زخم و بیشترش میکنه و بعدش از نمک و آبلیمو و نارنج و حتی ادرار آدم بالغ و غیر بالغ گرفته و یه مشت آشغال دیگه رو میریزه تو این زخم اون طرف دیگه .
روح و روانت که زخمی بشه جون میده واسه اینکه کوچیک و بزرگ با اون چنگال و چاقو و نمک و کوفت و زهرمارشون بیافتن جون زخم روحت.
رسما و جلوی همه شما از خداوند ویژه تشکر میکنم ...حال زخم روحم خوبه ، حال خدا هم خوبه الان که دارم تایپ میکنم گریه نمیکنم ها میخندم منتها مدل خنده من فرق داره (اینجوریاست)
پ ن : به آقای ش هیچ ربطی نداره ها ایشون اصلا در جریان نیست من چمه ، ایشون کلا تو جریان نیست ، اصلا ایشون کلا نباشه بهتره
این دختره کیه شبها رو تخت من میخوابه و نصف شب با جیغ و داد بیدار میشه ؟همچین وحشیه یکم یعنی ادم وحشت میکنه این از خواب میپره، یکمم شیرین میزنه ...غریبه است خیلی غریبه